ðيا رب مپسند كه لوطيان خوار شوند.
ðجور استاد به از مهر پدر.
ðگيرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟!
ðز هوشياران عالم هر كه را ديدم غمي دارد دلا ديوانه شو ديوانگي هم عالمي دارد
ðاين قافله عمر عجب مي گذرد درياب دُمي كه با طَرُب مي گذرد
ðچنان شادم كه از شادي به حال ديشبم گريم.
ðالهي در شب فقرم بسوزان ولي محتاج نامردان مگردان
ðبي تو در خلوت تنهايي ماه گل نيلوفر من رشد نكرد
ðمادر: دستهايت همه لبريز صفاست خنده هايت همه بيرنگ و رياست
ðاز كجا آمده اي و به كجا مي روي ؟
ðاگر نالان و تنهايم مرا زين درد پُروا نيست كه يك دنيا محبت درتو پيدا مي كنم هر شب
ðبعدها مي خواهم، به ملاقات صداقت بروم، عمر كوتاهُم اگر بگذارد.
ðاسرار خود به ديگران مگو و اسرار ديگران نگهدار.
ðدر خُردي و جواني، جهل و غرور و مُستي پيري رسيد و سستي ،پس كي خداپرستي ؟
ðد
برچسب: شعر و شعور,شعر شعور سخيف,شعر شعور,
نویسنده: غزل طاهری
تاريخ: چهارشنبه
3 آذر
1395 ساعت: 0:12